|
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام وای بالاخره طلسم شکست و تونستم آپ کنم من که باورم نمیشه آخه هربار که می خواستم آپ کنم یه برنامه ای پیش می اومد که قسمت نمی شد آپ کنم ولی خوب الان خوشحالم که بالاخره تونستم بعد از یه قرن آپ کنم خوب حالا چطورمطورین ؟ خوبین چه خبرا خوش میگذره من که دلم برای همتون تنگیده بود ولی دیگه سعی می کنم اگه خدا بخواد از این به بعد کمترمنتظرتون بزارم آخه می دونم که شما هم دلتون واسه من میتنگه چه کار کنیم دیگه طرفدارزیاده حالا ازهمه این حرفا گذشته بریم سراغ آپم مـرد جـواني وسـط شهـري ايستاده بـود و ادعا مي کـرد که زيباتريـن قـلـب را در آن شهـر دارد. جمـعيـت زيادي گـرد آمـدند. قـلب او کاملا سالـم بود و هيـچ خدشـه اي بر آن وارد نشـده بود. پس هـمه تصديـق کـردند که قـلب او به راستي زيباتريـن قـلـب اسـت که تاکنـون ديده اند. مـرد جـوان ، در کمال افتـخار ، با صـدايي بلنـد به تعـريف از قـلـب خـود پرداخـت. ناگهـان پيـرمـردي جلـوي جمـعيـت آمـد و گـفت : اما قـلـب تو به زيبايي قــلب من ن?سـت. مـرد جـوان و بـقيه جمـعيـت به قـلـب پيرمـرد نگاه کـردند. قـلـب او با قـدرت تمام مي تپيـد ، اما پر از زخـم بود . قسـمـت هايي از قـلـب او برداشته شـده و تکه هايي جايگـزين آنــها شـده بود . اما آنــها به درستي جاهاي خالي را پر نکـرده بودنـد و گـوشه هايي دنـدانه دنـدانه در قـلـب او ديده مي شـد . در بعضي نـقـاط شيـارهاي عـمـيقي وجـود داشت که هيـچ تکه اي آ نها را پر نکـرده بود . مـردم با نگاهي خيـره به او مي نگـريستنـد و با خـود فکـر مي کردنـد که اين پيـرمـرد چطـور ادعا مي کنـد که قـلـب زيباتـري دارد. مـرد جـوان به قـلـب پيرمـرد اشاره کـرد و با خنـده گـفت : تو حتما شـوخي مي کنـي .... قـلبـت را با قـلب من مـقـايسه کن ، قـلـب تو تنها مشتي زخـم و خـراش و بريدگي است. پيرمـرد گـفت : درست است ، قـلـب تو سالم به نظـر مي رسـد ، اما مـن هـرگـز قـلبـم را با قـلـب تو عـوض نمي کنـم ، مي داني ، هر کدام از اين زخم ها نشانگر انساني است که من عـشـقـم را به او داده ام ، من بخشي از قـلبـم را جـدا کـرده ام و به او بخشـيـده ام ، گـاهـي او هـم بـخـشـي از قـلـب خـود را به مـن داده که بـه جـاي آن تکه برداشـتـه شــده قـرار داده ام ، امـا چـون اين تـکـه هـا مـثـل هـم نبـوده انـد گوشه هايي دنـدانه دنـدانه در قـلبـم دارم که برايم عـزيـزند ، چـرا که يادآور عـشـق ميـان دو انـسان است. بعضي وقت ها بخشي از قـلبـم را به کساني بخشيـده ام ، اما آنـها چيـزي از قـلـب خـود را به مـن نداده انـد ، اينـها هـمـين شيارهاي عـمـيـق هستنـد . گرچه درد آورنـد اما يادآور عـشـقي هستنـد که داشتـه ام ، اميـدوارم آنها هـم روزي بازگردنـد و اين شيارهاي عـميـق را به تکه اي که مـن در انتـظارش بـوده ام پـر کنـند . حالا مي بيني که زيبايي واقـعي چيسـت؟ مـرد جـوان بي هيـچ سخـني ايستاد ، در حالي که اشـک از گونه هايش سـرازيـر بـود ، به سـمـت پير مـرد رفـت ، از قـلـب جـوان و سالم خـود تکه اي بيـرون آورد و با دست هاي لرزان به پيرمـرد تـقـديم کـرد . پيرمـرد آن را گـرفت و در قـلبـش جاي داد و بخشي از قـلـب پيـر و زخـمي خـود را جاي زخـم مرد جـوان گـذاشت . مـرد جـوان به قـلبـش نگاه کـرد ، ديگـر سـالم نبـود اما از هـميـشه زيباتـر بود ، عـشـق از قـلـب پيرمـرد به قـلـب او نـفـوذ کـرده بـــود .
زنگ خـورد، ناظـم صبـح آمـد سـر صـف تـوي برنامـه صبـحگاهي رو به خـورشيـد گـفـت باز هـم دفتـر مـشـق ديـروز خـط خـورد و کـتاب شـب پيـش را مـاه با خـودش برد آي خـورشيـد ، روي اين آسـمان ، روي تخـته سيـاه جهـان ، با گـچ نـور بنـويس : زيـر اين گـنبـد گـرد و کـور و کبـود آدميـزاد هـرگـز ، دانـش آمـوز خـوبي نبـود ! ! !
اولین بارم بود که توی آپم خودم حرف می زدم ایشالا که خوشتون اومده باشه مواظب خودتون باشین یا علی
طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟ پوچ و پست وتند چنان باد دمان همه تقصير من است اين كه خود مي دانم كه نكردم فكري كه تامل ننمودم روزي ساعتي يا آني كه چه سان مي گذرد عمر گران كودكي رفت به بازي به فراغت به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ وحيات همه گفتند كنون تا بچه است بگذاريد بخندد شادان كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست بايدش ناليدن من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن هيچ كس نيز نگفت زندگي چيست چرا مي آييم ؟ بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت؟ با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟ من نپرسيدم هيچ... هيچ كس نيز نگفت نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات بعد از آن باز نفهميدم كه چه سان عمر گذشت ليك همه گفتند جوان است هنوز بگذاريد جواني بكند بهره از عمر برد كامروا سپري كند بگذاريد خوش باشد و مست بعد از اين باز هنوز عمري هست يك نفر بانگ برآورد كه او از هم اكنون بايد فكر آينده كند ديگري آوا داد كه چو فردا بشود فكر فردا بكند سومي گفت همان گونه كه ديروزش رفت بگذرد امروزش همچنين فردايش با همه اين احوال من نپرسيدم هيچ كه چه سان گذشت نه تفكر و نه انديشه دلي... عمر بگذشت به بي حاصلی بي خبري چه تواني كه ز كف دادم مفت من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت قدرت عهد شباب مي توانست مرا تا خدا پيش برد حيف بيهوده تلف گشت جواني هيهات!!! آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه رهنمايم بودند عمرشان طي شد بيهوده و بي ارزش و كار و مرا مي گفتند كه چوآنها باشم كه چوآنها دايم فكرخوردن باشم فكرگشتن باشم فكر تامين معاش فكر ثروت باشم فكرهمسر باشم كس مرا هيچ نگفت زندگي ثروت نيست زندگي داشتن همسر نيست زندگي كردن فكر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت و صد افسوس كه چون عمر گذشت معنيش فهميدم حال مي پندارم هدف از زيستن اين است رفيق... من شدم خلق كه با عزمي جزم پاي از بندها گسلم پاي در راه حقايق بنهم با دلي آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل مملو از عشق و جوانمردي و علم در ره كشف حقايق كوشم شربت جرات و اميد و شهامت نوشم زره جنگ براي بد و ناحق پوشم ره حق پويم و حق جويم و پس آن چه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعله خويش ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم... من شدم خلق كه مثمر باشم نه چنين زايد و بي جوش و خروش عمر بر باد و به حسرت خاموش اي صد افسوس كه چون عمر گذشت...معنيش فهميدم............ |
|
|


سيـب سـرخي ديدم